X
تبلیغات
شاعران معاصر

شاعران معاصر

شعر , نهایت شعور انسان است

اشعار مهدیه لطیفی(10)

دوست داشتنت امشب
طعم یخ در بهشت می دهد
وسط گرمای مرداد
که همه را کلافه کرده است
که همه را به جان هم انداخته است
و تو را به جان من!

به جان تو
دوست داشتنت
طعم یخ در بهشت می دهد امشب
و تازه کجایش را دیده ای!؟
می ترسم برف بگیرد فردا
و حیرتِ روزنامه ها
شهر را بردارد!

تو که می خوابی
می ترسم خوابِ برف ببینی
و برف بگیرد
و مرداد
مات
مات
به هویتش شک کند!

یا خوابی ببینی
که درخت سبز شود بر تخت
و همسایه از صدای روییدن ریشه
از خواب بپرد!

حساب و کتاب ندارد با تو
نه فصل ها
نه هوا
نه ماجراها!

مثلا تو تنها معشوق دنیایی
که نمی روی!

-----------------

شاعری نه آب است
نه نان
نه گلی به سر عشق می زند
اشتباه کردم
اشتباه کردم نشستم به بافتن خودم به تو
بس که بافتمت
بس که شکافتی
بس که کور شدند این گره ها
به کوری چشم تو هم که شده
کتاب هایم را بر می دارم و می روم
به دور ترین نقطه از تو
به پرت ترین نقطه از تنت

از پس این گره ها
دندان هم بر نمی آید دیگر
پتو را بکش روی سرت
و خیال کن
اینجا اول راه است
و نسروده ام ات هرگز
و این شعر ها
دروغ های بزرگ آوریل و فروردین اند!

---------------------

اینجا
تصویر حک شده از تو
بر سلول های خاکستری ِ دیروز
هنوز
بلند
بلند
حرف خودش را می زند!
مغز امروز من
خالی
خنک
گوشه گیر است
و این صدا
مدت هاست که نباید بیاید
دست بردار از این تردستی
من برای تعجب کردن هم
حوصله ام نمی کشد!

--------------------

دلگیرم
تصویر تو را
بر تمام بن بست ها چسبانده اند
و لبخند شیرین ات
توجیه دلزدگی ست
...
صبح امروز
همان صبح دیروز است
و "تو" ی امروز
همان تصویر همیشه
...
چرا هیچ شهاب سنگی
به زمین نمی خورد!؟

-------------------

باور کن هیچ کجای دنیا
بوسه
برای اتفاق افتادن نیست!
همان طور که تو
برای رفتن نبودی
به خدا راست می گویم
وقتی دست هایت مال من نیست
خط عمر کف دستم
روز به روز کوتاه تر می شود!

-------------------

زمستان هم از سرمان می گذرد
به همان سادگی
که مرا پشتِ خطوط لاک گرفته
از دفترت می دزدی
و کسی نمی داند
تا قبل از این شعر
که من
چقدر دیوانه ی بخار نفس های گرم تو
در یخبندان امسال شده بودم
که به تمام ابرهای بی باران
می ارزند

--------------------

گریه آخرین چیزی ست که باقی می ماند
و بغض
بکی مانده به آخری ست
تمام دلخوشی های پیش از این دو
یکی
یکی
می شکنند
مثل شیشه هایی
که منِِ دیوانه
بدجوری هوس کرده ام
یکی
یکی
بریزمشان پایین
و بنشینم بعد
یک دلِ سیر
به دلخوشی های پیش از این
از لا به لای اشکِ شور
از لا به لای دلِ شور
بخندم

---------------

خنده های تو
دل ضربه های فراموش شده ی من است
مجبور نیستی بخندی
مجبور نیستی دلم را
هر بار از جا بکنی
بی زحمت نخند
لبخند هم نزن!

خنده های تو بذر شعر است
تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی
نمی خوانی
نمی دانی
لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟

خنده هایت را بردار و
شما را به خیر و
ما را به سلامت!
هر چه آتش است
از گور همین شعرهاست
من نمی خواهم از نو شاعر شوم!

--------------------

به همان خیابانی زده ام
که تو رفته ای سرتاسر اش را
پیش از من
بی آنکه بدانی
به جیب های پر از شعرت هیچ اعتباری نیست!

و حالا
خیابان خواب ندارد
از دست دختری
که مدام شعر جمع می کند
و در جیب هایش می ریزد!

-----------

شاعر شدن
درد است
شعر
درد است
و درد ها
به درد کسی نمی خورند!

باید درد ها را
با پرنده ها و سگ ها
با دیوار ها
قسمت کرد
وقتی هیچ کس
نمی ارزد به شعر شدن
توی دست هایت

باید نشست و
های
هق
زار زد
وقتی هیچ کجای دلت
هیچ کجای سرت
هیچ کجای شهر ِ پا تا به سر در نکبت ات
چیزی برای لبخند زدن
پیدا نمی شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 12:49  توسط تینا مشرقی  |